سفارش تبلیغ
صبا

زن همه‏اش بدى است و بدتر چیز او اینکه از او چاره نیست . [نهج البلاغه]

نوشته شده توسط:   یه معلم  

کثیف ترین ظلم تاریخ!!!! دوشنبه 86 اسفند 20  10:22 عصر

ایام غمبار و حزن آلود سیاهترین و کثیف ترین ظلم تاریخ و مادر جنایت عاشورا بر منتقم خون بناحق ریخته شده شان تسلیت باد.
---------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------

سلام مادر!
سلام بر قلب خسته ات، سلام بر بدن مجروحت، سلام بر صورت نیلی از سیلی ات، سلام بر دستان ورم کرده ات، سلام بر پیکر آزرده ات، سلام بر تو ای مهربان ترین مادر دنیا.
بله! پسرت - فرزند ناخلفت - با تو سخن می گوید، همو که بسیار تو را دوست می دارد، (هرچند که با اعمالش آزارت داده)، همو که محبتت را در دلش نهادی، همو که به اسم زیبای تو، هم حساس است، همو که می خواست بر غمهایت بمیرد و نشد و متأسفانه هنوز زنده است، همو که دوست دارد خوب باشد و فرزند خوبی برای این نازنین مادر، باشد ولی هنوز نتوانسته. همیشه از راه دور با تو سخن می گفت، اما حال به پشت درب خانه ات آمده و دق الباب می کند، راهش نمی دهی مادر؟؟؟!!!

 
ادامه مطلب...

حرف دل شما()

نوشته شده توسط:   یه معلم  

رسول ترک - آزاد شده ابی عبدالله یکشنبه 86 دی 23  3:22 صبح

* دهانش را گرفت زیر شیر آب و راه افتاد. به خیال خودش آن را آب می‌کشید تا نجس نباشد؛ و رفت مثل چند شب گذشته، مثل محرّم هر سال ...

* مشهور بود به قُلدری و لااُبالی‌گری. هیکل قوی و بااُبهتی داشت. هرجا می‌رفت، آنجا را به هم می‌ریخت. مأمورهای کلانتری هم از او می‌ترسیدند، چه رسد به مردم عادی. از در که وارد شد، همه‌ی نگاه‌ها او را دنبال کردند، تا جایی برای نشستن پیدا کرد. در گوشه‌ی مجلس، حلقه‌ای ساخته شده که ظاهراً در مورد او حرف می‌زدند.

* هنوز خیلی از آمدنش نمی‌گذشت که جوانی از حلقه خارج شد و رفت سراغش با لبخند، جوان را تحویل گرفت ... چند لحظه بعد، صورتش سرخ شده بود و با تعجب نگاه می‌کرد. نتوانست حرفی بزند. فقط شنیده‌هایش را مرور کرد: «مسئول هیأت می‌خواهد تو بروی بیرون. از فردا شب هم حق نداری بیایی این‌جا ... »

* مجلس ساکت شد. همه می‌ترسیدند دعوا شود. اما او آرام، در میان سیاهی‌ها گم شد و رفت خانه‌اش. به خودش اجازه نداد به خادم امام حسین(ع)بی‌احترامی کند. موقع خواب فکر می‌کرد از فردا به کدام روضه برود؟!

 
ادامه مطلب...

حرف دل شما()

نوشته شده توسط:   یه معلم  

روضه از زبان یک تیر سه شنبه 85 بهمن 10  8:42 صبح

مگر نه آنکه همه آنچه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح می کنند ، حال بشنویم از زبان یک تیر:
ما سه تیر بودیم سه شعبه، که سفارش ما رو به استاد آهنگر داده بودند؛ وقتی آماده شدیم، هیبت ما، بقیه تیر ها رو هم به وحشت انداخته بود، از این همه ابهت به خودمون می بالیدیم. تازه، وقتی ما رو جدا کردند، و کلی زهر به خوردمون دادند و زهرآلودمون کردند، فهمیدیم که خیلی بیشتر از اینها اهمیت داریم و برای موقع خاصی آماده مون می کنند، حتما می خواستند بزرگ یه لشکر رو از پا در بیارن که اینطوریمون کردند، وقتی صاحبمون، ما رو تو چله، کنار بقیه تیرها گذاشت از بقیه شنیدیم که داریم جنگ با دشمنای دین می ریم، می خواییم خارجی ها رو از پا در بیاریم. خیلی غرور داشتیم، همه به ما حسودی میکردن. گذشت و گذشت تا جنگ به اوج خودش رسید. صاحبمون اولین تیر رو برداشت. به گوشمون یه چیزایی می خورد که دعا می کردیم حقیقت نداشته باشه. اینطور زمزمه پیچید که مقابلمون بچه های رسول ا..(ص) هستند. همونایی که تموم عالم بخاطرشون آفریده شده، همونایی که همه موجودات به برکت اونا وجود داشتن . همونایی که ........ همونایی که.........
اولین تیر که پرتاب شد تازه فهمیدیم چه اشتباهی کردیم و قراره کجا استفاده بشیم. داشتم از خجالت آب می شدم. من؟!! یعنی من باید به طرف اونا پرتاب بشم؟؟!!
روز از نیمه گذشته بود و موقع پرتاب دومین تیر رسیده بود. صاحبمون همینکه دستش رو تو چله آورد، همش سرم رو می دزدیدم که دستش به من نخوره و منو بر نداره، اما نه، بالاخره منو از تو چله در آورد و گذاشت تو کمونش، آره؛ حقیقت داشت، مقابلم حسین(ع)بود. اما انگار حسین(ع) یه چیزی هم تو دستش بود! یعنی چیه؟؟! قرآنه؟؟!! خدا خدا می کردم که نظر صاحبم عوض بشه و پرتابم نکنه، دوست داشتم زمین دهن باز می کرد و منو و صاحبمو می بلعید تا این قضیه اتفاق پیدا نکنه، تمام وجودم دلهره و ترس بود.
یعنی چی می شه؟؟!
و بالاخره منو پرتاب کرد، چقدر منت باد رو کشیدم که جلوم وایسه و نذاره جلوتر برم ولی کاری از اونم بر نمی اومد. همینطور که داشتم نزدیکتر می شدم همش می گفتم کاشکی این یه بار خطا برم، کاشکی این دفعه به هدفم نخورم، پیش خودم می گفتم یعنی من باید به بدن نازنین حسین(ع) بخورم؟! آخه چه نکبتی از این بدتر؟؟!!
ولی نه!!! نه!!!!!
انگار هدف من حسین(ع) نبود، هدف من بالاتر از حسین(ع) بود، آره همون چیزی که دست حسین(ع) بود. کاشکی اون، یه تیکه چوب باشه تا شرمنده نشم، کاشکی .......
ای وای!!!
اونکه یه بچه است! یه طفل شیرخواره! بی حال رو دست حسین(ع) لباش به هم می خوره.
ادامه مطلب...

حرف دل شما()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
روضه شب سوم ....
عرفه...
مخارج حروف!!
ذکر قنوت نوجوانی ره بر
یکی دیگه هم رفت... کی نوبت ماست؟؟
[عناوین آرشیوشده]

جمعه 96 آذر 3

امروز:   3   همراه

دیروز:   21   همراه

فهرست

[حرف دل]

[ RSS ]

[من کیم؟]

[برقراری ارتباط]

[فتوبلاگ]

لینکهای دیدنی

آلبوم تصاویر سفر به سرزمین نور - مکه [190]
آلبوم تصاویر سفر به سرزمین نور - مدینه [163]
نامه ای به دوکوهه... [497]
کثیف ترین ظلم تاریخ! [929]
مداحی با طعم شنبه!! [190]
رسول ترک - آزاد شده اباعبدالله [1632]
روضه از زبان یک تیر [176]
محرم از نگاهی دیگر [131]
.:: عروسی ::. [220]
تصویر هوایی از کعبه [278]
آداب تلاوت قرآن [960]
اهل بیت(ع) و قرآن [140]
[آرشیو(12)]

من کیم؟

.: حرف دل :.
یه معلم
من کسی نیستم هر چی هست اونه... واسمع ندایی اذا نادیتک ......

تبلیغات حرف دل

.: حرف دل :.

اوقات شرعی

حضور و غیاب

حـــرف دل

تبلیغات


دوستان





مذهبی
پیامبر اعظم
یاد ایام
خلوت تنهایی
شیعه مذهب برتر
پیاده تا عرش
نمازخانه بوستان بهاره
رویش
زیر آسمان خدا
پایگاه عشق
حسین جان
دریـــچـــه
14 معصوم
مسیح اندیمشک
دوستانه و صمیمانه
یعسوب
رنگارنگه
آخرالزمان و منتظران ظهور
عاشقانه می گویم
وبلاگ گروهی موج
کبو ترانه .... تا بام ملکوت
مزار بی نشان
دختری در راه آفتاب
انتظار
عاشقانه
جاده خدا
بچّه شهید (به یاد شهدا)
کبوتر امام رضا
دست خط ...
ما صاحبی داریم
حاج رضوان
راز و نیاز با خدا
دانشمند
شمیم
عمو اکبر
اباصالحی
دیــار عـاشقـان
بسیجی 57
طبیب عشق....
سجاده ای پر از یاس
کبوترانه
جمهوریت
جلوه
عصر انتظار
مذهبی - سیاسی - فرهنگی
زورخانه باباعلی
*مشترک مورد نظر*
درد شکفتن
پرواز تا اوج
یوسف گم گشته
هیات محبان بقیةالله
خط بارون
عــــــــــروج
.:: در کوی بی نشان ها ::.
نهج البلاغه
حرفهای آسمانی
منتظر بیداری
● بندیر ●
جاء الحق و زهق الباطل
● باد صبا ●
تا پرواز....
شهدای دفاع مقدس
امیدزهرا
وبلاگ شخصی رهبر بختیاری
باران
نور
دوستانه
گلی از بهشت
بر و بچه های ارزشی
یا زهرا (س) مدد
سیمرغ
صبح دیگری در راه است ....
پرواز
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
طلبه میلیونر
پرنسس زیبایی
عاشق آسمونی
موقتاً بدون نام
سوز و گداز
باران
کشکول
.:: بیقرار شهادت :::.
شمیم حیات
نارستان
شمیم انتظار
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
کتابخانه
نیم پلاک
کانون گفتگوی قرآنی
تاریخ مصرف یا بهتره بگم تاریخ بی مصرف
نه/ دی/ هشتاد و هشت
کیمیا
مثلث یک ضلعی
یاداشت های یک مادر
توشه آخرت
مذهب عشق
مهر بر لب زده
چه زود دیر میشه
بسیجیم
my-god
کانون لشکر فرهنگی یوسف زهرا
صاعقه
ایــ عزیـــــز ـــــــران
گل پیچک
من و گذشته من
غلط غولوت
حدائق ذات بهجة

آوای آشنا

موضوعات

عمومی[11] . قرآن[4] . اهل بیت[4] . دلنوشته[3] . رضا امیرخانی . رهبر . عرفه . قنوت . ماه رمضان . مخارج حروف . حرف دل . دعا . امام حسین .

آرشیو

عمومی
قرآن
عترت
دلنوشته
شهریور 87

اشتراک

 

ویرایش قالب

قافله شهداء

تعداد   148970   همراه تا امروز


تماس با ما